السيد حامد النقوي (مترجم: محبوب القلوب)
665
خلاصهء عبقات الانوار (حديث أنا مدينة العلم) (فارسى)
همكيشان ، رسيد ، به نظرش آمد كه اين مطلب را از مسلمانان مخفى ندارد و در اين رابطه با آنان مشورت كند تا ببيند نظر جمع آنان چيست . پس بزرگان مسلمانان و صلاحيتداران آنان را طلبيد ، به پا خاست و خداوند را ستود و بر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم درود فرستاد و گفت : امّا بعد ، اى مؤمنين ! خداوند عزّوجلّ كه سپاس او راست ، شما را گرفتار كرد و اين گرفتارى را نزدتان نيكو گردانيد و وعده را بر شما راست فرمود و با پيروزى شما را عزّت بخشيد و در هر محلى به شما نماياند آنچه به آن شادمان مىشويد و دشمن مشرك شما را با تعداد زياد به سوى شما روان ساخت ، و آنگونه كه بزرگان فراريان روم اعظم برايم نقل كردند به سوى شما شتاب نمودند و از دريا و خشكى به طرف شما آمدند تا نزد صاحبشان در انطاكيه رسيدند . و او سه لشكر به سوى شما فرستاد كه در هر يك به مقدارى كه جز خداوند نمىتواند به شمار آرد انسان است و دوست دارم شما را نفريبم و خبر دشمنانتان را از شما نپوشانم ، سپس شما با رأى خود و من هم به راى خود با يكديگر مشورت كنيم . من همانند يكى از شماها هستم . يزيدبنابوسفيان به پا خاست . سپاس و ستايش خداوند را گفت و بر پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم درود فرستاد و به او گفت : بسيار نيكوست آنچه به نظرت رسيد . خداوند رحمتت كند . از اين رو كه آنچه از دشمن ما به تو رسيد از ما مخفى نداشتى و من تو را مشورت مىدهم اگر درست بود پس به نيّت خود رسيدهاى و اگر رأى چيزى غير از آنچه من اشاره كردم ، نبود پس من اعتماد جز بر آنچه صلاح مسلمانان است ، نمىكنم . نظرم چنين است كه بر دروازهى شهر حمص با جماعت مسلمانان فرود آيى و زنان و پسران و فرزندان را به درون شهر روانه كنى سپس شهر را پشت سرمان قرار دهى ، سپس دنبال خالدبنوليد بفرستى تا از دمشق نزد تو بيايد و دنبال عمروبنعاص بفرستى كه از اردن و سرزمين فلسطين بيايد تا با گروهى از مسلمانان كه با تو هستند آنان را ملاقات كنى . شرحبيلبنحسنة به پا خاست ، حمد و ثناى خداوند گفت و بر